هگل میگوید، «تنها یک نفر مقصود مرا فهمید» شاگردانش آن یک تن را به ذات باریتعالی تعبیر کردند.
پس از هگل اجحافی در حق او صورت گرفت. کمتر اندیشمندی هگل را فهمید. بویژه اینکه مارکس (Marx) اعم مفاهیم هگلی از جمله دیالکتیک را وارونه ساخت و سپس یافتههایش را به درجهای صرفاً مادی تنزل داد. واژگون شدن دیالکتیک ناب هگلی حقیقت او را مخدوش ساخت. در حقیقت این دیدگاه مادیگرایانهی صرف بود که حقیقت ایدئالیسم هگلی را مخدوش ساخت. هگل وقتی از دیالکتیک سخن به میان میآورد، در حقیقت در وادی ایدهها سخن میگفت. در یکی از کلیدیترین عبارات دیالکتیک او چنین میگوید: «حقیقی همه است، و همه همان ذاتی است که با گسترشْ تکامل پیدا میکند»[1]، در حقیقت، سخن از در لحظه شدنها و تکامل دمادم حیات به میان میآورد. مادهگرایان این اندیشه را چون درک نکردند، خیلی راحت نادیده گرفتند.
ایده دارای سطوحی معنویْ به مراتب فراتر از ماده است و تمام جهانْ به باوری تمامی هستی و حتی وجود را نمایندگی میکند. ایده به تعبیری تمام اذهان جهان را هم در پی میگیرد. اذهانی که همیشه در ما و با ما میباشند، چه از آن سود بجوییم و چه نجوییم. ایده در مقام ذهن، تنها مفهوم جهان است که گویی از نظرگاه هگل در جهان برتر دارای تضاد ساختاری نیست. اما در جهان زیرین زندگی مرگ را در پی دارد، بیداری خواب را، بارندگی خشکسالی را و جوانی پیری را؛ هرگاه یکی از راه میرسد دیگری از دست میرود و نابود میگردد ولی در میان تمامی متضادهای عالم ایده به خودی خود و در معنای ذهن مطلق تضادپذیر نیست. یگانه است و نامیرا، جهانگستر است و مطلق. به بیان مشابه و تکمیلی، نمود یافتن ایده در ذهن مطلق فارغ از زاده شدنها و مردنها برای همیشه موجود میباشد. بخشی از حقیقت، خود نمود یافتنِ ایدهها است.
در اندیشهی هگل فهم سیر تاریخ بسیار حیاتی است. تاریخ در سیر تکامل خود امر واقعی را به امر عقلانی گره میزند و هگل با بیان چنین استدلالی ادعا دارد که علم در تکامل به دانش مطلق نزدیک میگردد. مادامی که تاریخ به ابدیت نپیوسته است، زمان، حکم جبر و تقدیر را دارد که بر همه چیز سایهی خود را میگستراند. زمان در ابدیتْ آزادی ذهن را هموار میکند. ذهن، خارج از ذهن مطلق تنها شیء است و موجودیتی انتزاعی میباشد. آگاهی که از آن ساطع میگردد حتی میتواند در شکل ضدآگاهی پدیدار شود. بنابراین ذهن خارج از ذهنیت مطلق تنها نفی خویش است. ذهن در درجات پایین درگیر زمان است اما شیء به مجرد بالا رفتن و تبدیل شدن به نفوس اعلی از جبر زمان میگذرد و به ابدیت متصل میشود. هگل مرحلهی زیرین هستی را زودگذر و فانی میداند.
و اما در جهان زیرین - جهانی که هر ذرهی آن منعکس از ارادهی لایزالِ باریتعالیست اما چون ذات بیمانند او کامل نیست: هر ایده با متضاد خود، هر کلمه با نقیض خود، هر حرکتی با ضد خود و هر تمکینی با تضاد خود شرایطی را دمادم میآفرینند که خودآگاهی به ذهن و ذهن به عقل و عقل به عقل فعال اولی (خداوند) متصل میگردد و نتیجتاً دانش مطلق (امر قدسی) پدید میآید. این است دیالکتیک هگل که مادهگرایانِ کجفهم بویژه جناب مارکس آنرا وارونه کردند.
پینوشت:
[1]. "Das Wahre ist das Ganze. Das Ganze aberist nur das ducrch seine Entwicklung sich vollendende wesen." (Phanomenologie das Geistes… پدیدهشناسی ذهن)
سهیل اسدی
برای طرح دیدگاه خود به http://www.soheilassadi.com مراجعه فرمایید.
1 